كرم هاي ايوب

با اينكه در مورد اين موضوع دو گزارش به دو صورت متفاوت نوشتم اما هيچكدام منو راضي نكردند.
در مورد كرم هاي حضرت ايوب كه پس ار ابتلا به بيماري در بدن وي افتادند و پس از چند سال كه خودش را در نهري شستشو داد و سلامتي خود را باز يافت ، داستان و روايات و نقل قول هاي فراواني است.از نظر مكاني نيز تنوع مختلفي براي نهر و مكان رويداد وجود دارد.تلاشي كه در گذشته براي يافتن كرم هاي بدن حضرت ايوب كه مي گفتند در نهري در كنار بقعه ايوب پيغمبر در لنگاي تنكابن وجود دارد برايمان بي نتيجه مانده بود،سرانجام منجر به يافتن كرمهايي سنگ شده با اندازه هاي مختلف و شكلي يكسان شد.گرچه اين دست آورد مي تواند به عنوان مدركي براي اثبات داستان ايوب پيغمبر باشد،اما چند پرسش در رد اينكه اين نهر همان نهر ايوب است وجود دارد :
با توجه به پيدا شدن فسيل در كوههاي اطراف آيا امكان دارد كه كرم هاي فوق فسيلي از كرم ها و آبزيان در گذشته باشد ؟
آيا امكان دارد كه كرم ها به گونه اي خاص تعلق داشته باشند كه تنها در آن نهر يافت مي شوند ؟
و سوالاتي مشابه كه ثابت كنند ، كرم هاي فوق فسيل و سنگواره اي بيش نيستند .
اما موضوعي ديگر كه اندكي شك و ترديد بوجود مي آورد:
شاهدان بسياري مي گويند كه در گذشته نه چندان دور نهر داراي جريان آب بوده است و كرم هاي فوق زنده بوده اند و هنگامي كه آنها را از آب بيرون مي آوردند تبديل به سنگ مي شدند.هنگامي كه ما به آن نهر رسيديم آب آن خشك شده بود و ما در ميان بستر خشك شده نهر به دنبال كرم هاي سنگ شده گشتيم و از ميان بستر سيمان مانند (آهكي ؟ ) توانستيم تعداد بيشماري از اين كرم هاي فوق را بدست آوريم.
به راستي حقيقت كدام است ؟













برار

پنج شنبه حدود ظهر بود كه كيارش به من زنگ زد و گفت مي خواهيم فردا بريم بيرون و تو هم بيا.شب،براي روز بعد قرارها را گذاشتيم و قرار شد كه رخش هم همراهم بياد.مكان يكي از ارتفاعات مرزن آباد بود كه از روستاي برار مي گذشت.در نظر اول براي من مكاني مثل كلاردشت آمد كه خانه هاي ويلايي به صورت قارچي در آن رشد كرده اند و مكاني شلوغ و پراز بازديد كننده است.اما بعدها نظرم عوض شد.
صبح ساعت چهار و نيم از خواب بيدار شدم و باتفاق رخش به دنبال كيارش رفتم و بعد با هم به چالوس رفتيم و پس از معطلي با دوستان كه در مجموع پنج نفر و در دو گروه مي شديم به طرف مرزن آباد راه افتاديم.در مرزن آباد به طرف جاده كلاردشت حركت كرديم و پس از گذر از پادگان فعلي در جاده آسفالته فرعي به طرف چپ حركت كرديم.مسير تا روستاي برار آسفالته و بعد به صورت خاكي بود همراه با پيچ هاي نسبتا تند البته كمي هم باريك.
آبشاري كه محل اتراقمان بود به تازگي توسط اهالي روستا مسدود شده و آب آن لوله كشي شده و به اطراف رفته بود و محلی برای استفاده آب چشمه بنا کرده بودند.خلاصه پس از مستقر شدن تصميم گرفتم در جنگل اندكي گردش كنم و كيارش هم همراهم آمد.از ديگران جدا شديم و وارد جنگل شديم...
كيارش سرگرم عكس گرفتن بود.آرام آرام از كيارش فاصله ام بيشتر شد.به كيارش گفتم كه من بالا ميرم و تو هم آرام بيا.در سمت چپ رودخانه كمي بالاتر رشته سنگهايي نظرم را جلب كرده بود و احتمال وجود غاري را در آنها ميدام.به طرف آنها راه افتادم و در امتداد آنها را افتادم.چيزخاصي در آنجا وجود نداشت و شايد من نديدم.ساكت بودن جنگل به دور از هياهوي جمعيت شهري و متروك بودن آن و تنهايي من در آن جنگل كه حتي داراي حيوانات وحشي مثل پلنگ و خرس بود براي من بسيار زيبا بود.هر لحظه آماده خطري بودم با كوله پشتي سبكي كه دوربين و سه پايه درونش بود. در امتداد سنگها حركت مي كردم.هواي تازه صبحگاهي جنگل با شرجي اش بسيار مطبوع و لذت بخش بود.از دور صداي كيارش را شنيدم كه منو به طرف خودش مي خوند.به طرفش حركت كردم...
براي ناهار وعده غذايي بسيار سنگين اما جالب و خنده دار بود : سه عدد بربري،شش عدد نان لواش،چهار سيخ جوجه كباب براي هر نفر به همراه ميوه و ...
خلاصه بعد از ناهار سه چهار نفرمان ولو شديم و مدتي خوابيديم( يا شايد هم بيهوش شديم).بعد از ناهار و بيهوشي موقت لوازمات را جمع كرديم و به طرف ماشين ها رفيتيم و به روستايي كه بالاتر بود رفتيم...
اينجا مكاني زيباتر از همه جايي بود كه تا بحال ديده بودم.طبيعت بكر و زيبايي هاي آن كه آميخته اي ازگل و پرنده و درخت بود منو ياد اين انداخت كه هنوز خيلي جاهاست كه زيبا مونده اند.پس از مقداري پياده روي به گوسفند سرايي رسيديم كه متروك بود و كسي در آن لحظه در آنجا نبود.گويا همه چيز انساني به يكبار از ميان رفته باشد.پرندگان مي خواندند و پروانه ها شادمانه پرواز مي كردند اما نشاني از انسانها نبود.صداي آبي كه در آبشخور مي ريخت به گوش مي آمد اما هيچ حيواني نبود تا آبي در آن بنوشد.ما مهماناني بوديم كه براي مدتي در آن مكان وارد شديم.مكاني پر از زيبايي ها و قشنگي.موقع برگشتن فرا رسيده بود و به طرف ماشين ها حركت كرديم.سر دو راهي من و كيارش و رخش از دوستان خداحافظي كرديم و از مسير ديگري برگشتيم.كلاردشت و جاده عباس آباد و سرانجام متل قو...

بدون عنوان

در جاده اي خاكي حركت مي كرديم.توي ماشين از گرما عرق مي ريختم و چاله و چوله ها را پشت سر هم رد مي كردم. در سمت راست شاليزارهاي برنج كه زنان در آنها مشغول نشاكاري بودند و سمت چپ رشته كوههاي كم ارتفاع جنگلي كه آدم را به سوي خودشون فرا مي خوانند، قرار داشتند.ظهر يك روز از ماه خرداد بود و هواي بسيار عالي و زيبا...
ناله موتور گازي در گوشمان يك صداي عادي شده بود.دوباره همان جاده خاكي طولاني هميشگي با يه عالمه فرعي كه بعضي ها رو طي كرده بوديم و بعضي ها رو نه.توشه راهمان مثل هميشه دوربين عكاسي و كتاب ازآستارا تا استارباد و خرت و پرتهاي هميشگيمان بود.اسامي رو مي خونديم و به دنبال آنها مي گشتيم.امامزاده، قلعه،قبرستان و.... تا اينكه تونستيم امامزاده اي را پيدا كنيم كه مدتها در اونجا مشغول بررسي و مطالعه شديم...
از آخرين باري كه به اونجا سر زده بودم تقريبا پنج سالي ميشد.با اندكي دقت تونستم مسير رو پيدا كنم.مسيري كه چشم بسته هميشه مي رفتم برايم غريبه و ناآشنا شده بود.با ديدن امامزاده ماشين رو كناري بردم و گفتم همينجاست...
درست مثل پنج سال گذشته شده بود.همون حس و همون حال ( با دلتنگي اي كه يادآور گذشته ها بود).همون هواي شرجي كه احساس خفگي به آدم دست ميداد و صداي احشام و نسيم خنكي كه نوازشت مي كردند و اون سكوت كه منو به گذشته و قرنهاي گذشته مي كشوند.
خودمون را ديدم كه در حال كار هستيم.من سنگ قبرها رو مي خوندم و فرشيد طرح آنها را روي كاغذ پياده مي كرد.بعضي موقع ها آنها را مي شستيم و علفها را كنار مي زديم ... اون درخت كهنسال كه شاهد روزهاي بيشماري در آن امامزاده بود.آدم هايي كه با گريه در حال دفن عزيزان خود بودند.مراسم و سالگردها.وقتي كه در سكوت كار مي كرديم مي توانستيم خيلي چيزها رو بشنويم...
سنگ قبرهايي كه در ايوان امامزاده پيدا كرده بوديم هنوز بودند.حتي اون سنگ قبري كه توي حياط در لابلاي چمنها و علفها پيدا كرده بوديم و اونو تمييز كرده بوديم.فكر مي كنم چندين ده سال بود كه كسي به سر قبرش نيامده بود.متن آنها را بلند خواندم.چقدر با فرشيد تلاش كرده بوديم و جاهاي ناخوانا را خوانده بوديم.فقط و فقط به عنوان علاقه...
كوهها همان طور سبز و انبوه و اندكي مخوف بودند و شاليزارها سرسبز و خرم.پنج سال گذشته و شرايط تغيير كرده و چيزهايي از دست رفتند كه تنها خاطره هاي آنها در ذهن باقي مانده ...
فرشيد امروز كه مي رفت اشاره اي به كوهها كرد و گفت: اين كوهها مال ماست برمي گرديم...

به جنگل مي روي

براي دقايقي هم كه شده به جنگل مي روي...

كاياكی كه در روي سقف اتاقت خوابيده، كوله هايي كه در گوشه اتاقت جا خوش كرده اند، لوازمات كوهنوردي اي كه در جعبه قرار دارند، تجهيزات غواصي كه در درون كشو هستند و دوربينهايي كه در قفسه قرار گرفته اند همه اينو بهت ميگن كه هفته هاست كه برنامه اي نداشتي.براي تفريح يا ورزش يا تنهايي فرقي نميكنه،مهم اينه كه اصلا نرفتي.
هواي شمال خرابه معلوم نيست كه چطوره ؟ ابري ؟ صاف ؟ باراني ؟ مه آلود ؟ اصلا معلوم نيست.مدتهاست كه همينطوره.در فكر برنامه اي جنگل نوردي اي هستي كه مدتهاست ذهنت را مشغول كرده . به قول خودت يه برنامه ادونچر ! كسي نيست كه با تو همگام بشه.تنها كسي كه قول داده بود مهدي است كه اون هم يه مقدار درگير كارهاش است و ...وقتي كه كوهها را نگاه ميكني،وقتي كه جنگل سبز را اكنون سرسبزتر از هميشه و پر از شكوفه شده است را مي بيني،وقتي كه درياي آبي آرام را نگاه مي كني به راحتي مي توني صداشونو بشنوي اما خودتو به در نشنيدن مي زني كه جوابشونو ندي كه بگي نمي تونم بيام...
ظهر يه روز بهاري دو سه ساعت فرصت داري كه بري و يه دوري بزني.به خونه كه ميرسي،دوربين و سه پايه رو بر ميداري، به طرف موتور كه مدتهاست در خواب است مي روي و تلاشي براي بيداركردنش وسرانجام صداش كه بهت ميگه آماده ام،بريم !
بوي بهارنارنج با نسيم ملايم و لطيف و طبيعت سرسبز تو رو ياد جلد مجله كوه مي اندازه... در بهاران كي شود سرسبز سنگ خاك شو تا گل برويي رنگ رنگ
مي روي جايي كه پاتوقت است.دعا مي كني كه خلوت باشه.از دور كه نگاه مي كني هيچ كس نيست،فقط خودتي و يه جنگل سرسبز با بوي شكوفه هاي بهاري و آواز پرندگان و وزوز حشرات و اون قوشي كه اون بالاها آرام در آسمان مي چرخيد و آهي مي كشي كه مثل اون آزاد در دل آسمان آبی نيستي و محو زندگي شهري و شلوغ شده اي...
با اين همه خوشحالي كه : براي دقايقي هم كه شده به جنگل مي روي...



بدون شرح

بدون شرح

غار دانيال در دل اين كوه قرار داره

آبي بيكران


دريا مثل روزهاي قبل آرام نيست.يه جورايي تلاطم داره، درست مثل قلبت.آفتاب تند و سوزان ظهر جنوب پوست سوخته شده ات رو مي سوزونه.قايق كه مي ايسته، اولين نفري هستي كه آماده ميشي و به داخل آب شيرجه مي زني.فكر مي كني كه آرومت مي كنه.هر چه زودتر بري آروم تر
ميشي.خودتو كه روي آب رها مي كني آروم ميشي.قلب دريا بزرگتر از هر چيز است.حتي تو رو در دلش جا ميده.احساس مي كني كه تو رو دوست داره.تو هم اونو دوست داري.شوري آب دريا پوستت رو ميسوزونه اما اين كه چيزي نيست.بچه ها هم ميان. هر كدوم با فاصله اي در روي آب ميمونند.ياد شعري مي افتي ... دردي در كار نيست،داري دور ميشي.كشتي دوري كه در افق دود مي كند،تو از ميان امواج مي آيي، ،لبهايت تكان مي خورد، اما نميشنوم كه چه مي گويي...
دستورات و راهنمايي ها كه داده ميشه آماده ميشين كه برين زيرآب.دوست داري كه با مهدي بري.اون هم يه احساسي مث تو داره.احساسي كه شايد براي هر دو نفرتان خطرناك باشه.برين پايين و
خودتونو در آبي بيكران گم كنيد. ميلاد است كه با تو همراه ميشه.علامت ميدي و پايين و پايين و پايين تر ميرين.
خورشيد از اون بالاها به درون آب ميتابه.ماهي ها،طوطياها، مرجانها و ...و اون آبي بيكران.آبي كه هميشه ميخواستي در اون گم بشي.اين بار خيلي مي خواستي بري و گم بشي اما نشد...
هوا رو كه فرو مي بري،دهني ات را رها مي كني و دوباره بر دهان ميزني و دوباره تكرار مي كني.قطب نما رو نگاه مي كني و ميلاد رو راهنمايي مي كني.اين بار تنها مي خواهي بگردي، نه ميخواهي عكس بگيري، نه ميخواهي صدف جمع كني،نه تمرين كنيد .فقط ميخواهي كه در اين آبي بيكران گم بشي.مي خواهي يه ترانه رو زمزمه كني اما مث دفعات قبل نمي توني.هيچوقت نتونستي حس زميني ات رو در اين آبي بيكران داشته باشي.اين آبي يه حس جدا داره.حس گم شدن و ازيبن رفتن.همون حرف مهدي كه مي گفت اميدوارم كه هر دفعه ميرم ديگه بالا نيام،همون حسي كه الان هم خودت داري...هوات روي رزرو است ديگه بايد بالا بري به ميلاد اشاره مي كني كه تا قايق غواصي كنيد.قطب نما مي زني و ادامه مي دهيد.به سطح آب كه مي رسيد در كنار قايق هستيد.بچه ها كم كم به سطح آب بر مي گردند.براي غوص بعدي هيچكدومتون انگيزه نداريد.خيلي خالي هستي...
قايق كه به طرف جزيره حركت مي كنه براي خودت ترانه اي رو زمزمه مي كني...
تو يه شعله مهيبي
منم او خوشه گندم
كه تو دست تو گرفتار حريقم
يه غريقم رفته از حافظه ساحل و مردم...


بدون شرح

بدون شرح

ازچپ به راست : مهدي - ميلاد - سعيد و طاهر

ازچپ به راست : ميلاد - طاهر- سيامك - مسعود - سعيد - مهدي