2009/08/16

من و غار دانیال


شمار برنامه هایی که از پارسال تا الان داشته ام بسیار کم و به تعداد انگشتان دست بوده اما هر کدام آنها تنوع و خاطرات زیبایی داشته اند و البته با اینکه شرح و گزارش تعدادی از آنها را نوشتم، هرگز به مرحله گذاشتن در وبلاگم نرسیدند... مهر تایید پایان یافتن برنامه های غواصی ام با فروش لوازماتم زده شد و تنها یادگار آن دوران پلاکی بر گردنم بود که آن را چند هفته ای است کنار گذاشته ام.برای ماهها کوه رفتن را بنا به دلایل بسیار زیاد تعطیل کرده ام و تمامی برنامه های طبیعت گردی ام به صورت بسیار نامنظم و بدون برنامه شده...



* * *


در مرداد ماه، هوایی بارانی و خنک را نمی تونی در شمال تصور کنی.همیشه این موقع از فصل، هوا بسیار شرجی و داغ است و تنها در هنگام شب هست که می تونی بوی برنج و نسیم ملایمی که در سکوت شب می آید را لمس کنی و این هواست، که تو را به گذشته ها می برد.
سال گذشته، پنج سال قبل، ده سال قبل ، کودکی و چند قرن گذشته هنگامی که فکرش هم احساس دلتنگی برات میاره ...


ظهر جمعه که خسته از سرکار برمی گردی، تصمیم می گیری که پیمایش کوچکی در غار دانیال داشته باشی. چند هفته گذشته، چندین برنامه به صورت انفرادی به این غار داشته ای و از تالار مخفی ای که تنها دو سه نفر از آن خبر دارند ( و خودت به آنها نشان داده ای) بازدید کرده ای و عکس گرفته ای. گذاشته ای مخفی باشه چون مطمئن هستی که خیلی از کسایی که تا اون مسافت از غار را طی می کنند، می تونند به تزئینات آهکی اش لطمه بزنند و خواسته ای بکر باشه ...



امروز فقط دوست داری مدتی را در غار باشی و کسی نیست که همراهت باشه. احساس می کنی هوای سرد داره تنبلت می کنه اما بدون هیچ درنگ و لوازم اضافه ای با رخش حرکت می کنی. مسیر خاکی اینک به علت بارانهای چند روز گذشته گل آلود و لغزنده شده و حتی آب رودخانه اندکی بالاتر آمده.رخش را در ابتدای جنگل در کنار رودخانه متوقف می کنی و وارد جنگل می شوی.باران ریزی می بارد و قطرات باران بوی شالی و جنگل را میدهد.بوی رطوبت و قدمت و شرجی هوا ...


در کنار دهانه دو سه نفر از گروهی را می بینی که برای بازدید آمده اند. یکی از آنها می گوید چند هفته گذشته تو را در غار دیده بود که داشتی برای عکاسی می رفتی...


داخل غار به سه تا گروه برخورد می کنی که در حال برگشت هستند. مطمئن از اینکه تنها خودت در این مسیر هستی و در جلوتر کسی نیست حرکت می کنی...


در روی تخته سنگی نشسته ای و فکر می کنی و گاهی هم چراغ را خاموش می کنی تا سیاهی و ظلمت را کاملا درک کنی ...


از غار که بیرون آمده ای هوا همانطور بارانی هست و زمین گلی... زیر باران در جنگل قدم می زنی و راضی از اینکه دوباره تونستی لحظاتی را در طبیعت باشی ولو اینکه تنها بودی ... به ابتدای جنگل در حرکتی جایی که رخش منتظرت هست... هوا بارانی است و بوی شالی با باران آمیخته شده ...


















توضیحات :
فکر می کنم عنوان قشنگی برای این پستم انتخاب نکردم
فکر می کنم داشتن یک مقیاس یا یک غارنورد در کنار این ستونها چیز بدرد بخوری بوده اما حیف که تنها بودم

Labels: ,

2008/11/15

دایی رفت

خیلی وقت پیش ، با دایی که صحبت می کردم برام از دریاچه ای صحبت کرد که در کوههای رو به رویمان قرار داشت.از بزرگی آن و اینکه در اطراف آن آثار باستانی و چندین قبر قدیمی وجود داشت و خودش اونها را دیده.خیلی وقتا ، خیلی از نزدیکانش به حرفاش اعتنایی قائل نبودند و می گفتند داره هذیان میگه ...

ده سال بعد از آن بود که دریوک را دیدم.کنارش جاده سنگفرش قدیمی معروف به تنگ راه قرار داشت که بخشی از آن قابل مشاهده بود و شاه نشینک هم در کنار این جاده قرار داشت...

صبح روزی که برای پیمایش غار دانیال آماده می شدم ، بچه ها سراسیمه خبر آوردند که حال دایی بد شده.وقتی با ایمان به اتاقش وارد شدیم دایی روی زمین به تختش تکیه داده بود و همانطور رفته بود ...

رو به رویش میز کوچکی بود که زیر میز، کوله پشتی مچاله شده برزنتی اش دیده میشد.همان کوله ای که هر وقت جنگل و کوه و ماهیگیری می رفت پشتش می انداخت ...





2008/02/26

از اون دور دورا


با اینکه بسیار دور هستند و مدتهاست کوله ای بر دوشت نبوده اما با دیدن اونها یه نیرویی بهت میگه که هنوز هم کوهها مال ماست ...





عکس از رضا

2007/12/31

یکی میاد

یکی میاد که اسمش

برایم نا آشنا نیست

تو چشم صادق او

جای رنگ و ریا نیست

حرفاش پیام خوبیه

قلبش پر از امیده

تو یاس و تو انتظار

او پیک هر نویده

با اون میشه پر کشید

رو بال هفت آسمون

رسید به عمق چشماش

تو وسعت کهکشون

یکی میاد که اسمش

قشنگتر از بهاره

دستهای مهربونش

بوی بهارو میده

(تیلا)







2007/09/25

پیکاسو


پس از چند روز اینک زمانی رسیده که می تونم با خیال راحت دوربینم را بردارم و به زیرآب برم.روی قایق خلوت است و خبری از جمعیت چند روز اول نیست.دریا صاف و هوا آفتابی است .بچه ها قبل از من درون آب رفته اند و من هم بدون هیچ عجله ای آماده می شوم که به عنوان آخرین نفر از قایق درون آب بشم. در این غوص تنها من هستم و دوست عزیزم دوربینم.از دوستانی که زیرآب رفته اند چیزی جز حباب های هوایشان مشخص نیست.وارد آب می شوم و آرام آرام به زیرآب می روم تا به کف برسم.اینجا توقفی می کنم و بعد از بررسی عمق و لوازم و قطبنما خوانی شروع به غواصی می کنم.مکان یکی از بزرگترین مجموعه مرجانهای شاخ گوزنی در دنیاست.این مکان دارای مرجانهای شاخ گوزنی زیبا و بزرگی است که فضایی شگفت انگیزی را بوجود آورده و از آنجایی که برای بوجود آمدن این مرجانها قرنهای زیادی زمان سپری شده و از لحاظ شکنندگی بسیار حساس هستند آشنایان و کسایی که مکان فوق را می شناسند سعی در متروک و گمنام بودن مکان فوق دارند تا به گونه ای این مکان حفظ و پایدار باقی بماند و البته در این امر در تا اندازه بسیار زیادی پیروز بوده اند.همانطور که قطبنما می خواندم از کف ماسه ای و شنی به مرجانهای تک تک و بعد به دنیای زیبایی ها وارد شدم و احساس رهایی
...

وصف این دنیا واقعا برایم غیرمقدور است.تراکم در جایی به حدی می رسید که تا چشم کار می کرد مرجانها بود و اثری از کف شنی دیده نمی شد. گاهی چندین طبقه مرجان به صورت گل دیده می شد و در میان اینها ماهیان و جانوران دریایی آزادانه زندگی زیبای خود راسپری می کردند.برای عکاسی سعی در نزدیک شدن به آنها می کردم و البته این دوستان منو در زندگی خود وارد کردند.دسته های مختلفی از ماهیان در اطراف شنا می کردند و من هم همچون آنها٬همراه با آنها در اطراف شنا می کردم.در حین تصویر برداری به ماهی تنهایی برخوردم که چهره اش برایم ناآشنا بود.تلاشی که برای نزدیک شدن به این ماهی داشتم بی نتیجه بود و این ماهی با حفظ فاصله در اطرافم شنا می کرد.خسته از این که نمی تونم به این ماهی نزدیک شوم ٬ راهم را ادامه می دهم و به اطراف می روم و کارم را ادامه می دهم.جلوتر دوباره این ماهی یا یکی شبیه به این ماهی رو می بینم.سعی در عکس گرفتن دارم و تا حدی موفق می شوم.دوباره جدا می شوم و حرکت می کنم.برایم بسیار عجیب است که هر جا می روم این ماهی را در کنارم می بینم و این ماهی با حفظ فاصله در اطرافم شنا می کنه.یک بار تونستم بسیار به این ماهی که الان کنجکاوی منو تحریک کرده نزدیک می شوم اما این شیطون به زیرسنگی رفته و خودش را پنهان کرده و با اینکه مدتها آرام در کنار سنگ منتظر می مانم در زیر سنگ پنهان می ماند و هر وقت اندکی سرش را بیرون آورده و با دیدن من دوباره پنهان می شود.بی حوصله می شوم و مسیرم را تغییر می دهم.مدتی خودم را مشغول می کنم.در کنار مرجانی نشسته بودم و از ماهی های ریزی عکس می گرفتم که دوباره پیداش شد.در اطراف شنا کرد و وقتی دید که من متوجه اش شدم دورم چرخید و کمی ازم دور شد و وقتی بهش اعتنایی نکردم دوباره آمد و اینبار دوباره در اطراف شنا کرد.نفهمیدم که منظورش چی بود ؟! هوای تانکم نزدیک رزرو رسیده بود و هنوز برای غواصی هوا داشتم اما از آنجایی که مدتی نسبتا طولانی (صد دقیقه) زیر آب بودم و ممکن بود بقیه به سطح آب برگردند برنامه غواصی را تمام کردم و از دنیای زیبایی ها جدا شده و به روی آب برگشتم.توی قایق در مورد ماهی فوق صحبت کردم.آقا سیامک گفت اسم این ماهی پیکاسو است و همیشه تنهاست...شاید اون ماهی با دیدن من و اینکه تنهام احساس خوشحالی کرده بود و اینکه کسی مثل خودش رو یافته.شاید فقط می خواست کمی شیطونی کنه و سر به سرم بزاره...نمی تونم فکرش رو بخونم ...

آخرین روز غواصی بود و آخرین غوص را زدیم و تصمیم به بازگشت داشتیم.آقا سیامک گفت که برای دیدن کوسه ها نزدیک ساحل می شویم.شوخی شوخی گفتم که می خوام وارد آب بشم و تصویر برداری کنم و سیامک هم گفت باشه.البته تمامی افراد قایق به درون آب آمدند.هدف دیدن کوسه هایی به نام گربه کوسه بود که در اون قسمت از ساحل در لابلای سنگها زندگی می کنند.این کوسه ها تقریبا بی آزار و تنبل هستند و بیشتر در لای سنگها در کف آب بودند.البته کوسه های وحشی و خطرناک در این قسمت که ساحلی متروک و زیستگاه کوسه های مختلف است نیز قابل یافت بودند و از آنجایی که غواصی در این قسمت خطرناک است کمتر افرادی به این قسمت می آیند.چون تانک هوای اضافی همراهمون نبود باید با باقیمانده هوای تانکی که از غوص قبلی باقی مانده بود استفاده می کردیم.این بار نیز تنها وارد آب شدم و جستجوی خودم را برای یافتن کوسه و تصویربرداری شروع کردم.هوای تانکم اندک اندک رو به اتمام بود و سرانجام خودم را به گروه آقا سیامک که با چند نفر از بچه ها همراه بود رساندم و متوجه شدم که کوسه ای در زیر سنگ قرار داره.چند تا عکس گرفتم و بعد کوسه را گرفته و با هم چند تا عکس گرفتیم و قبل از اینکه هوایم تمام بشه به سطح آب برگشتم...




بقایای کشتی سوخته در جزیره لارک


بدون شرح


مرجان شاخ گوزنی


خیار دریایی


این گل نیست یه کرمه


پاکسازی مرجانها


خرگوش دریایی


پیکاسو


گربه کوسه

2007/08/23

جنگل فرو رفته در مه

کوله ای سبک بر دوشم است و چیزی نبودم که خودم خوشم بیاد.تصور چنین برنامه ای برایم ممکن نیست.دوست دارم توی جنگل که باشم دو یا سه نفر بیشتر نباشیم و با تجهیزات و لوازم کافی و جوری باشیم که صدای جنگل را از بین نبریم.اما اینبار قضیه فرق می کرد.اصلا دوست نداشتم که محیط آرام و بکری مثل دریوک با دو مینی بوس آدم شلوغ بشه اما اینها از قشر طبیعت دوستان و کوهنوردان هستند ولی باز هم نمی دونم تا چه حد میشه به اونها اعتماد کرد.

یک مجموعه از قوانین شهری در اینجا و همراه این گروه است که باعث میشه زیاد رغبت نکنم که داخل گروه باشم و خدا را شکر می کنم که در کنار دو دوست دیگر به عنوان راهنما ، جلوتر از همه در حرکتیم.از ده که بیرون می رویم، مسیری خلوت در انتظار ما است که تا انتهای آن روز همینطور بود.از چند شیب تند بالا می رویم که نفسهایمان را در می آورد.به قسمت سرازیری که می رسیم،بقایای سنگچین تنگ راه را تشخیص می دهم و برای بررسی این جاده ی سنگفرش قدیمی و متروک که در برنامه ی قبلی آن را یافته بودیم از دوستان جدا می شوم و اندکی از دامنه کوه بالا می روم.برای آنکه از بقیه عقب نیفتم و مشکلی ایجاد نشود ، زیاد دور نمی شوم و در دامنه کوه حرکت می کنم. چیزی جز سکوت و من و جنگل در اینجا وجود نداره.مدتی بعد در کنار چشمه به بقیه که برای صبحانه و استراحت ایستاده اند می رسم و به آنها ملحق می شوم.

صبحانه را که خوردیم و آماده شدیم،مه حمله ور شد و جنگل را از وجود خود لبریز کرد.برای رسیدن به دریوک که مسافت زیادی با چشمه ندارد ، در مه حرکت می کنیم.علفها و گیاهان انبوده تر شده اند و درختان هم ارتفاع بلندی دارند.در نزدیکی دریوک،سایه درختان و مه چنان محیط دلفریبی را ایجاد کرده که بی شک صحنه ها و چشم اندازهای زیبایی را می توان دید.نزدیک به هم و آهسته به دریوک نزدیک می شویم.ساحل آن پوشیده از شاخ و برگ درختان و مردابی شکل و باتلاقی است.با حفظ فاصله و دقت این دریاچه جنگلی و بکر را نظاره گر می شویم و تا اونجایی که می تونم از بقیه جدا شده تا اندکی با سکوت این دریاچه فرو رفته در مه را نظاره گر باشم.همه در حرکتند و من در انتها پیش می روم.مه،دریاچه،درخت،بوی جنگل سکوت همراه من است و تا آنجا که می تونم استفاده می کنم و عکس می گیرم....

برای ادامه مسیر ، در جاده ای سنگلاخ پیش می رویم که به جنگل بانی ختم می شود .برای رسیدن به آنجا ساعتها مانده ...

بالاتر که می رویم،باران ریز که کم کم رو به تندی ست ، شروع می شود و همه را خیس می کنه...

چند ساعت است از دریوک جدا شده ایم و در این جاده پیش رفته ایم.هوا ابری است .برای ناهار در جایی توقف می کنیم.گرچه واقعا خسته و گرسنه شده ام اما به هر طریق شده،از دوستان راهنما و بچه های گروه جدا شده و تنها در این جاده حرکت می کنم.تا جنگلبانی بیش از یک ساعت مانده و تنها در این مسیر پیش می روم.پایین تر که می روم باران دوباره می بارد و خیسم می کنه ...















2007/08/01

The eagle will rise again


And I could easily fall from grace

Then another would take my place

For the chance to behold your face

As the days of my life are but grains of sand

As they fall from your open hand

At the call of the winds command

Many words are spoken when theres nothing to say

The fall upon the ears of those who dont know the way

To read between the lines, that lead between the lines, that lead me to you

All that I ask you Is, show me how to follow you and Ill obey

Teach me how to reach you I cant find my own way

Let me see the light, let me be the light

As the sun turns slowly around the sky

Till the shadow of night is high

The eagle will learn to fly

As the days of his life are but grains of sand

As they fall from your open hand

And vanish upon the land

Many words are spoken when theres nothing to say

The fall upon the ears of those who dont know the way

To read between the lines, that lead between the lines, that lead me to you

Show me how to follow you and Ill obey

Teach me how to reach you I cant find my own way

Let me see the light, let me be the light

And so, with no warning, no last goodbye

In the dawn of the morning sky

The eagle will rise again





یک اصل مهم : در دنیا هر کسی لایق این نیست که بهش فکر کنی چه برسه به این که دستانش رو بگیری و قلبش رو احساس کنی



Locations of visitors to this page