باستان شناسي زيرآب

دوستان عزیز و گرامی
من تا اواخر اسفند از طرف پژوهشکده باستان شناسی به ماموریت می روم. این ماموریت بررسی باستان شناسی زیرآب بندر ریگ است که متشکل از چند باستان شناس غواص(که یکی اش هم خودم هستم) و غواصان حرفه ای می باشد. به هر حال اگه کوسه ای ، نهنگی و یا اژدهایی! منو خورد دیگه ببخشید که نتونستم بیایم و وبلاگ رو آپ دیت کنم. همگی پیروز و خوش باشید.

جنگل و خاطره

در جاده ای کوهستانی و البته جنگلی و بسیار بکر سوار بر موتور آرام حرکت می کردیم.ایمان – خواهر زاده ام هم همراهم بود.صدای ناله موتور که از شیبها بالا می رفت سکوت جنگل را بهم می زد.آخرین باری که در این کوه جنگلی بودم تابستون بود.یک روز شرجی تابستون که همه جا سرسبز و انبوه از برگ و صدای پرندگان بود.اما این بار هوا سرد بود. با لکه های برفی که در کنار جاده خیلی نا مرتب پخش بود.و یک سکوت بسیار قشنگ.انگار در این خواب زمستونی همه دنیا هم خوابیده.با اینکه خیلی وقتها در این جاده رفت و آمد می کردم اما اینبار طبیعت و مناظر برای من تازگی و قشنگی زیادی داشت.همه صحنه هایی که قبل از این دیده بودم زیر یک لایه سرسبزی پنهان بود اما اینبار دیگر خبری از این سرسبزی نبود.درست مث دریایی که خشک شده باشه و بتونی کفش را ببینی.من که همیشه این کوه را یک کوه معمولی و عادی می پنداشتم بر خلاف تصورم جور دیگری دیدم.از فاصله دور تونستم دیواره ای در نزدیکی قله ببینم که هیچ وقت ندیده بودم.دیواره ای که با عظمت در میان درختان برهنه پنهان از دید همگان بود.دیواره ای که شاید غاری هم در میان آن باشد.از میان تنه درختان تا فاصله ای بسیار دور را می تونستم ببینم.چیزهایی که دیدم که ندیده بودم.انگار طبیعت می خواست گوشه ای از حقایق را به من نشان بده.حقایقی که همیشه از کنارش می گذشتم ولی زیر لایه ای طراوت پنهان بود.افسوس می خوردم که چرا نمی تونم چند روزی در این طبیعت بمونم و به اصطلاح خودم،خودم را گم و گور کنم.وقتی موتور را برای لحظاتی خاموش کردم صدای سکوت را هم شنیدیم.و بعد از اینکه موتور را روشن کردم فهمیدم که چقدر در این میان زیادی و شلوغ هستیم!
کمی جلوتر درختی روی زمین افتاده بود و تمامی مسیر را بسته بود.شاید طبیعت می خواست تا همین قدر از حقایقش را به من نشون بده و شاید سر و صدای ما اونو اذیت کرده بود.تصمیم به بازگشت گرفتیم...
...غار شتر خاموش در میان سنگها قرار گرفته بود.از دور با دوربین چشمی نگاهش می کردم.انگار داشت منو صدا می کرد که فلانی چرا اونجا ایستادی و منو از دور نگاه می کنی؟بیا پیشم! با اندوه فقط تماشا می کردم.کاش می تونستم برم اما نتونستم...
نمی تونستم بگم که باید برگردم خونه و وسایلاتم را مرتب کنم که برگردم تهران،سر خدمت سربازی...

انتهای مسیر- باید از اینجا بر می گشتیم

جنگل همیشه زیباست

وقتی با حسرت از فاصله دور به چیزی که دوست داری نگاه می کنی.این عکس را ایمان از من یواشکی انداخت

غروب

تنگ غروبه خورشيد اسيره...

چینی های فارسی بلد

پنجشنبه بدون تعیین کردن مسیر و تنها رفتم شیرپلا.بارش دائم برف از دربند تا شیرپلا و سکوت کوه یک مسیر قشنگ را بوجود آورده بود.در شیرپلا در حال تصمیم گیری بودم که کجا برم؟در افکار خودم فرو رفته بودم که ابراهیم یکی از دوستانم به شیرپلا رسید.ابراهیم هم مث خودم در تهران وظیفه امریه دار است.ابراهیم هم تنها اومده بود.پس از صحبت کردن تصمیم گرفتیم که شب در شیرپلا باشیم و فردا به کلکچال بریم.صبح با یک هوای آفتابی به طرف کلکچال حرکت کردیم و در این میان هم دو نفر از دوستان هم به ما پیوستند.واقعا که صحنه های زیبایی در این مسیر دیدیم که متاسفانه هیچ عکسی نگرفتم. در آخرهای مسیر بودیم که به یک گروه چهارنفره خارجی رسیدیم که مال آسیای جنوب شرقی بودند..هیچ وقت نتونستم ژاپنی ها و چینی ها و کره ای ها و فلیپینی ها رو از هم تشخیص بدم.اینها هم نفهمیدم مال کدوم کشور بودند.فقط قدهای کوتاه و موهای صاف و چشم های کشیده و صورت کمی سیاه آنها با کوله هایی که بر دوششان بود منو یاد شرپاها و خودم هم جای ادموند هیلاری برای صعود به اورست انداخت!خلاصه محض خسته نباشید و اخلاق مهمان نوازی ایرانی یک جمله انگلیسی have a good dayبه آنها گفتیم آنها هم در جواب به ما فارسی گفتند خسته نباشید، خوش بگذره ، خداحافظ و...!
این مسیر هم به علت داشتن صحنه های زیبا و قشنگ و از همه مهمتر خلوتی که تا قسمتی از مسیر ادامه داشت خیلی چسبید...جای دوستان خالی...

باز هم کوه

آخر هفته ای دیگر در کوه سپری شد.ملاقات محمد والی نژاد در شیر پلا – برف کوبی تا پناهگاه شروین – دوستان جدید – ایستگاه پنج و دو و در نهایت شیر دره با اون شیب تندش.همه و همه خاطره...


دیواره شروین